یاد
بیاد کسی که مرا از تاریکی های جهل به روشنایی دانش و معرفت رهنمون گشت. همان بزرگمردی که در کمال قدرت و دانش و توانایی واژه مظلومیت را معنی بخش بود و صبر و استقامت در برابر سختی ها و ناملایمات را به کوه ها آموزگار. به یاد والایشان می نویسم که تار و پود درونم از یادشان آراسته و اندام و برونم از وجودشان پیراسته است.
آن که استادی یکیتا و قهرمانی بی همتاست
***********************************
قسمت پنجم:
یاد حق آوای نیک پاکان در هر آغاز و پایان است .
درود و سلام فراوان بر پیامبر آخرالزمان و خاندان پاک قرآن
خواندنم از بزرگمرد والا مقام، از استاد خوبی ها را خواندید. آری کسی که خواندن آیات پاکی را به من آموخت استاد بزگوارم بود. چه زیبا به من آموخت نیک نگریستن و از رحمت حق خواندن را تا آنگونه که باید بیابم و از رحمت حق آنچه خداوند در آیات پاکش پنهان داشته در حد توان و اندازه ام دریابم اما پیش از این هم گفته بودم آن چیزهایی که من از محضر ایشان آموختم منحصر به امور معنوی و اخلای نبود بلکه بسیاری چیزها را در مسائل گوناگون به من آموختند که برای من در زندگی چون چراغی نورانی و همیشگی تاریکی راه های پیش رویم را می زدود.
من بسیار به تماشای استاد بزرگوارم می نشستم. دقایق بسیاری از اوقاتی که در نزد ایشان بودم و کار و امور به نشستن و ایستادن رفع و رجوع می شد دقایقی بود که من با چشمانی تشنه به آن چشمه زلال نیکی ها می نگریستم تا تشنگی خود را با حتی جرعه ای فرو نشانم. من نوجوانی بودم نه چندان قوی و بسیار ناکارآزموده و در پیشگاه استادی که در فنون رزم و توانایی بدنی همتایی برایش تا به امروز ندیده ام. نمی دانید چقدر برای من تماشای لحظاتی که ایشان فنون رزمی را بنمایش می گذاشتند دلچسب بود. من تا آن زمان از یادگیری فنون رزمی گریزان بودم اما دیدن حرکاتی چنان پیچیده و زیبا آن هم از بزرگمردی که همه عشق من بود و دقایق من با اندیشه ایشان می گذشت شوق یادگیری هنر رزم را در وجودم به جوش و خروش آورد. گویی درونم گمشده خود را یافته بود. انگار خونی که اجدادم به من هدیه داده بودند در رگهایم می جوشید و مرا به سوی آموختن فرا می خواند. اما به خود نگریستم، در توان و قدرت بسیار اندک بودم و باز به استاد بزرگوارم نگریستم، قهرمانی را دیدم در اوج جوانمردی و پهلوانی که نماد قدرت و استقامت والا بود. بخود لرزیدم، آیا مرا به شاگردی می پذیرفتند؟ من که ضعف تمام وجودم را فرا گرفته بود. دوباره روبروی بزرگمرد والا زانو زدم و دوباره آن بزرگمرد دست محبت خود را بر سر من کشید و من لباس مقدس آموختن هنر رزمی کماندو را به تن کردم. لباسی برنگ خاک، انگار که استاد بزرگوارم دوباره مرا ساخت و وجودم را به ابزاری از تمرین و هنر رزم آنگونه که خود می خواست پرداخت تا از نوجوانی کم توان، جوانی ورزیده و آماده رزم بسازد. رزمی آمیخته با پشتوانه ای محکم و استوار از آموزه های جوانمردی و پهلوانی و مرا با یادی والا از بزرگترین پهلوان گیتی امیر مومنان علی (ع) پرورید، پروراندنی نیک، پروراندنی که فقط از دست توانای استاد بزرگ بر می آمد. ...
خواندنم از بزرگمرد والا مقام، از استاد خوبی ها را خواندید. آری کسی که خواندن آیات پاکی را به من آموخت استاد بزگوارم بود. چه زیبا به من آموخت نیک نگریستن و از رحمت حق خواندن را تا آنگونه که باید بیابم و از رحمت حق آنچه خداوند در آیات پاکش پنهان داشته در حد توان و اندازه ام دریابم اما پیش از این هم گفته بودم آن چیزهایی که من از محضر ایشان آموختم منحصر به امور معنوی و اخلای نبود بلکه بسیاری چیزها را در مسائل گوناگون به من آموختند که برای من در زندگی چون چراغی نورانی و همیشگی تاریکی راه های پیش رویم را می زدود.
من بسیار به تماشای استاد بزرگوارم می نشستم. دقایق بسیاری از اوقاتی که در نزد ایشان بودم و کار و امور به نشستن و ایستادن رفع و رجوع می شد دقایقی بود که من با چشمانی تشنه به آن چشمه زلال نیکی ها می نگریستم تا تشنگی خود را با حتی جرعه ای فرو نشانم. من نوجوانی بودم نه چندان قوی و بسیار ناکارآزموده و در پیشگاه استادی که در فنون رزم و توانایی بدنی همتایی برایش تا به امروز ندیده ام. نمی دانید چقدر برای من تماشای لحظاتی که ایشان فنون رزمی را بنمایش می گذاشتند دلچسب بود. من تا آن زمان از یادگیری فنون رزمی گریزان بودم اما دیدن حرکاتی چنان پیچیده و زیبا آن هم از بزرگمردی که همه عشق من بود و دقایق من با اندیشه ایشان می گذشت شوق یادگیری هنر رزم را در وجودم به جوش و خروش آورد. گویی درونم گمشده خود را یافته بود. انگار خونی که اجدادم به من هدیه داده بودند در رگهایم می جوشید و مرا به سوی آموختن فرا می خواند. اما به خود نگریستم، در توان و قدرت بسیار اندک بودم و باز به استاد بزرگوارم نگریستم، قهرمانی را دیدم در اوج جوانمردی و پهلوانی که نماد قدرت و استقامت والا بود. بخود لرزیدم، آیا مرا به شاگردی می پذیرفتند؟ من که ضعف تمام وجودم را فرا گرفته بود. دوباره روبروی بزرگمرد والا زانو زدم و دوباره آن بزرگمرد دست محبت خود را بر سر من کشید و من لباس مقدس آموختن هنر رزمی کماندو را به تن کردم. لباسی برنگ خاک، انگار که استاد بزرگوارم دوباره مرا ساخت و وجودم را به ابزاری از تمرین و هنر رزم آنگونه که خود می خواست پرداخت تا از نوجوانی کم توان، جوانی ورزیده و آماده رزم بسازد. رزمی آمیخته با پشتوانه ای محکم و استوار از آموزه های جوانمردی و پهلوانی و مرا با یادی والا از بزرگترین پهلوان گیتی امیر مومنان علی (ع) پرورید، پروراندنی نیک، پروراندنی که فقط از دست توانای استاد بزرگ بر می آمد. ...
***********************************
قسمت ششم:
یاد حق آرامش درون نیکان و رهروی از بالاترین پیامبر آسمانی و خاندان پاکش که درود و سلام خدا بر ایشان باد پیراستگی درون و آراستگی برون مومنان.
آری من همان نوجوان کم توان و ناکارآمد. اینک شاگرد استادی بودم که از بزرگی او بسیار شنیده و دیده بودم، برای تمرین رزم به جایگاه رزم ویژه رهسپار شدم و خود را به دست سازنده استادی توانا سپردم و نظاره گر ساخته شدن خویش شدم. اما من بیش از آنکه با تمرین و رزم ساخته شوم با چیزی دیگر پرداخته شدم. روزها و ساعت ها در آن جایگاه پاک برای من می گذشت و من در هر لحظه چیزی گرانبهاتر از لحظه قبل، از استاد بزرگوارم می آموختم. شکوه سپیده دمان از یادم می رفت هنگامی که گام برداشتن با شکوه بزرگمرد فرزانه را در زمان رفتن برای آموزش رزم می دیدم. فقط خدا می داند در درونم چه حسی از این زیبایی بسیار که می دیدم به من دست می داد. حسی شبیه شوق پرواز و رسیدن. صبح ها که آموزش بر پا بود به میدان آموزش رزم می رفتیم و آماده می شدیم. به ساعتی نمی کشید که استاد عزیزتر از جانم را از دور می دیدیم که به سوی ما تشریف می آورند و آن زمان بود که من ساخته شدن خویش را می دیدم. شکوه و صلابت را می دیدم که سر به زیر اما سر افراز بر پاهایی که از استواری چشمان را مبهوت می کرد به پیش می آمد. اندامی که توان و قدرت از آنها به نیکی نمایان بود و قدم هایی که مطمئن تر از آنها هرگز ندیدم. برای من که از خستگیِ تمرین و رنجوریِ اندامم در هراس بودم آن دست های پر همت قوتی بود در تمام تن و روح و جانم. به آرامی به سوی ما گام بر می داشتند ولی همراه هر قدم طوفانی به همراه خود داشتند که سراسر وجود مرا در می نوردید. به نزدیکی ما که می رسیدند سر را بالاتر می آوردند و زیر نقاب کلاه سبز رنگ خود نگاهی بر ما... همرزمانم خوب می دانند که من چه می گویم. بخوبی معنی این سخنم و اثر آن نگاه پر مهر و آکنده از صلابت و هیبت را درک می کنند.
من شاهد ساخته شدن خود بودم. شاهد تراشیده شدن تندیس یک مرد کار آزموده و پرتوان، از سنگی افتاده بر زمینِ ضعف و ناتوانی بدستان بزرگمردی دلاور و آگاه. به نزد ما می رسیدند و آنگاه بود که طنین نوایی والا که انگار نه از نای ما بلکه از زبان فرشتگان آسمان بر می آمد... آموده... دیس... یکیتا... و پاسخی که ما را به آرامش درون در زمانه سختی ها و رنج ها و گرفتاری ها فرا می خواند آن هم از سوی کسی که اسوه پایداری واستواری در برابر سختی ها و رنجها بود... درود... آسای. آری این بزرگمرد یکیتا بود، استاد هنر رزم و یگانه رزمگاه کمان که خود برای آموزش جوانان به میدان آمده بود. قلب من پر بود از محبتی که نمی دانم از کجا ولی در درونم می جوشید و مرا با خود به دنبال این بزرگمرد والا مقام به حرکتی عاشقانه در می آورد. چقدر با شکوه می ایستاد و چقدر با صلابت و نیکو سخن می گفت. آری من بدنبال گام های استوار استاد عزیز و بزرگوارم روان شدم تا استواری و پایداری را بیاموزم...

۸۵ نظر:
سلام
چه دل پر دردی تو این زمونه کمتر کسی پیدا میشه حرف دلشو اینجوری بزنه خوش به حالتون استادی به این عظمت دارین توروخدا برای ما هم دعا کنید. بیصبرانه منتظر مطالب بعدی شما هستیم.
با سلام
راستش نمی دانیم از این استقبال گرمتان چگونه تشکر کنیم. چیزی نداریم که بگوییم جز اینکه خالصانه و با گرمی وجودمان از شما عزیزان قدردانی کنیم. بدانید که خستگی را از تنمان بیرون بردید. همچنان منتظر پیام ها و نظرات شما هستیم.
تو قسمتهای دیگه وبلاگتون خبر از دشمنان این شخص داده بودین اخه اینا چجوری دلشون میاد به این شخص که قداست در چهرشون موج میزنه تهمت میزنن؟
از این که رسم شاگردی رو خوب به جا آوردین باید ازتون تشکر کرد
با سلام و خسته نباشید
بابت به روز کردن مطالب از شما متشکرم . خیلی ممنون از اینکه به خواسته هامون توجه میکنید . منتظر مطالب بعدی شما هستیم .
با تشکر
سلام
نیاز به نوشتن این مطالب نیود،به نظرم فقط دیدن چهره زیبای ایشان کافیست.
ما بی صبرانه مشتاقیم که از این عزیز از زبان شما بیشتر بشنویم
با سلام
امیدوارم با انتشار مطالب بیشتری در مورد این بزرگوار جوانان بیشتری با ایشان آشنا شوند .
salam
kalame ya ebaraty ke bekgam dar tosyf ashkhasi mesle ostd bashero pyda nakardam
سلام
یک پرنده همواره یک پرنده است اگر چه بالهایش زخمی شده باشد.
شاید زمان اندکی را برای ترمیم زخمهایش صبر کند ولی زود پرواز را از سر خواهد گرفت.
گفتن از چنین اساتیدی یک وظیفه هستش . هر چه بگویی کم گفتیم .
این خودش بزرگترین رحمت الهیست که خدواند استادی با این خصوصیات والا را در مسیر زندگی آدم قرار بده.
سلام
داشتن استادی که آدم رو با کتاب بزرگی چون قرآن آشنا بکنه،و با رفتار خودش قرآن رو آموزش برای زندگی کافیه.
سلام . ببخشید . ولی الان از این استاد ها که هزاران ادعا و حرف دارند زیادن . همشون هم میگن که درست میگن .
سلام
این وظیفه هر شاگردی هستش که برای چنین استادی سنگ تمام بزاره.
سلام
در این نوشتتون ویژگی های منحصر به فرد قرآن را بسیار عالی توصیف کردید.
خوش به حالتون که خداوند نوری والا رو تو مسیر زنگیتون قرار داد،امیدواریم که روزی برای ما هم اینچنین بشه.
به نظر من در حال حاضر بهترین کاری که میشه کرد همین روش شماست.
خواهشا به راهتون ادامه بدین
دوست عزیز حقیقت محض از اینکه تو این شرایط استادتون رو تنها نگذاشتین و پیوسته از ایشون یاد میکنید جای بیسار خوشحالی دارد
ای یار
آنکس که تو را آموخت ستایش نما
با درود
هر چه بیشتر راجع به استادتون مینویسید اشتیاقمون رو برای پیگیری ادامه مطالب بیشتر میکنین . به امید روزی که همه انسان های حقیقت جو با این استاد فرزانه آشنا شوند .
آخ
چه عکس قشنگی این بالا هست
کیف کردم
همیشه شاد باشی استادجان و همچنین شما دوست گرامی همیشه شاد باشی برادر
با عرض سلام خدمت همه دوستان و همراهان
بی صبرانه منتظر مطالب جدید هستیم
واقعا خسته نباشید خیلی جالب و تکان دهنده است
یا علی
سلام
بسیار نوشته های زیبا و جالبی دارید،امیدوارم که روزی بتونید از همین طریق استادتون رو به همه معرفی کنید.
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احسان شود روزی گلستان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایم یکسان نباشد حال دوران غم مخور
گرچه ره دور هست و منزل بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست ÷ایان غم مخور
باید استادتون انسان والایی باشه که این نوشته های زیبا رو در وصفش می نویسید.
با سلام
این توصیفاتی که از استادتون مینویسین خیلی زیباست ، ولی شما چطور به این حقایق رسیدین و اینقدر مطمئن هستین ؟
پادشاهی پسر به مکتب داد
لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نوشته به زر
جور استاد به که مهر پدر
امیدوارم که این روزگار رهایی هر چه سریع تر برسه،فعلا که تو روزگار بند و اسارت هستیم...
روزگار رهایی،چه اسم قشنگی،روزگاری که سالهاست مردم این دیار انتظار آن را می کشند و به امید آن زندگی می کنند.
چقدر جاودان خواهد شد فردی که این سرزمین مقدس را از اهریمنان رها کند
دوست عزیز
رنگین کمان سهم کسانیست که تا آخرین لحظه زیر باران میمانند.
نوشته هاتون در مورد استادتون خیلی دلنشینه،احتملا از اینکه استادتون با این همه بزرگی تا این اندازه ناشناخته هست خیلی ناراحتین.
بهتون حق میدم،تنهایی درد خیلی بزرگیه
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه که تو چشمات و می بندی...
این تنهایی و غریبی یکیتا نشانه عظمت و بزرگی اوست.آری او در بین زمینیان گمنام هست و برای آسمانیان آشنا و دوست...
به امید رسیدن به روزگار رهایی و آزادی سرزمینمان به دست شیر مرد دیار شیران.
حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر ...
سلام
به نظرم برای رسیدن به روزگار رهایی اول باید آن را تعریف کرد تا ببینیم که برای رسیدن به آن به چه چیزهایی نیاز داریم و چه کمبودهایی وجود دارد؟ در قدم بعد باید برای بر طرف کردن آن کمبود ها تلاش و کوشش شایسته نماییم نه اینکه فقط در گوشه ای بنشینیم و منتظر باشیم.
برای دیدین طلوع شکوه انگیز خورشید باید سردی و سختی شب را تحمل کرد
"... ای آزادی!
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق میورزم، بیتو زندگی دشوار است، بیتو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقدهدار، بیتاب، بیروح، بیدل، بیروشنی، بیشیرینی، بیانتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!..."
همه در حسرت یک پروازند
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
تو که زیباتر از اندیشه یک پروازی
با سلام
مطالب قسمت جدیدتون رو خوندم،مثل اونهای دیگه خیلی قشنگ بود،ولی خیلی خوب میشداگه اون نوشته های قسمت های قدیمی تر رو هم تو همین صفحه نگه میداشتین تا افرادی که اولین بار وبلاگتون رو می بینند از اونها هم استفاده کنند.
با تشکر فراوان
سلام،به نظرم نویسنده این نوشته ها باید همواره شاکر خداوند باشه که اینچنین انسان والا و شریفی رو در مسیر زنگیش قرار داده تا اون بتونه با یاری استادش کمبود ها و نقایص خودش رو بر طرف کنه و خودش رو از اون چیزی که هست کامل تر کنه.
سلام
نباید خسته شد و پیوسته باید گفت،باید از رهایی گفت و از آزادی،از ایثار گفت و از بخشندگی،از تلاش گفت و همت والا،از امید و خوشبختی،از صبر و استقامت از گذشت و برادری،از رزم و دلاوری از نور باید گفت و از بزرگی
...و از یکیتای بی همتا باید گفت و از روزگار رهایی
سلام،من هم مثل بقیه جوانهای کشورمون قرآن فقط در گوشه اتاقم هست خیلی دوست دارم که اونو از کنج اتاق بیرون بکشم و در رفتار و کردارم پیادش کنم،برای این کار خیلی نا امیدم هر چند که با خوندن مطالب وبلاگتون خیلی امیدوار شدم و انگیزم برای این کار بیشتر شد.
ان شاالله که بتونم در حد خودم درکم رو از قرآن و معارفش بالاتر ببرم.
به نظرتون این روزگار رهایی تو روگار ما اتفاق می افته یا اینکه سرابی بیش نیست...
با سلام
همه ما باید با همکاری و همدلی کشورمون رو از چنگال اهریمنان آزاد کنیم و به اون روزگار رهایی که حق مردم ما هستش دست پیدا کنیم.
واقعا حیف این استاد که غریب و ناشناخته است.هر کسی که در معرفی و شناساندن ایشان به دیگران اون تلاش شایسته و لازمه رو انجام نده در پیشگاه خداوند و وجدان خودش مسؤل هست و باید پاسخ گو باشد.
سلام
من تمامی مطالبی رو که تو این چند قسمت نوشتین رو خوندم و به دو نتیجه کلی و مهم(البته به نظر خودم)رسیدم.
اول اینکه آدم برای موفقیت و سربلندیش در زندگی نیاز به راهنما و معلمی چون استاد شما داره و دومیش هم اینه که فقط داشتن استاد خوب کافی نیست،خود شخص هم باید تمامی سعی و تلاشش رو برای رسیدن به خواسته های درونیش انجام بده و فقط به حرف اکتفا نکنه.
من که اصلا امیدی به روزگار رهایی ندارم.ولی براتون آرزوی موفقیت میکنم.
وای بر ما که قرآن،این کتاب آسمانی و نوشته بزرگ جاودان،این نور هدایت گر و منبع جوشان علوم را در زندگی خود کنار گذاشته و دنباله رو چیزهای زود گذر و فنا پذیر شده ایم.
مغز متفکر ترین انسانها را ، گلوله نادان ترین آدم ها می شکافد ...
مغز متفکر ترین انسانها را ، گلوله نادان ترین آدم ها می شکافد ...
خوشا به سعادت عمل کنندگان به قرآن
می خواستم بگم که خیلی خوب تونستین گستردگی و عمیق بودن معانی قرآن رو تو نوشته هاتون بیارین. من که هر بار اینها رو میخونم شوق و علاقه زیادی نسبت به تلاوت قرآن در من به وجود میاد.
آه که چقدر تنهایی و غربت این بزرگ اسطوره مشرق زمین دل سوز و درد آور است،باید بر این غم الیم و مصیبت عظیم پیوسته گریست...
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل به تو به جان آمد،وقت است که بازایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز آب بباید شست پایاب شکیبایی
بی تو مهتاب شبی باز ازآن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
آب هایی که خواهند آمد،جاری شدنشان در این سرزمین سبز...
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست...
به روزش کنید.منتظریم...
حتما استادتون خیلی در پیشرفت و تعالی شما موثر بود که اینچنین ازش یاد میکنین.
نمیدونم که کجای کار ما اشتباه بوده که دیگه ما اصلا توجهی به قرآن این کتاب آسمانی و نور هدایتگر نداریم و از علوم بیشماری که توش وجود داره هیچ استفاده ای نمیکنیم؟
انشالله که روزی برسه که همه قرآن رو در زندگی عملی خودشون به کار ببرن.
شاید خیلی ها این آرزوشون باشه که چنین استاد والایی داشته باشن تا بتونن با کمک ها و راهنمایی های ایشون به خیلی از سوالات ذهنشون پاسخ بدن و مسایل و مجهولاتی که در زندگی باهاش روبرو می شن رو به یاری استادشون حل کنند و اونها رو پشت سر بذارن.
واقعا یک روزی کشور عزیزمون از دست این زالو های خونخوار آزاد میشه!!
خسته نباشید.
آفرین بر این همت
خداوندا:
پیوسته درونمان را به نور قرآن روشن و منور بفرما.
آمین
سلام،خیلی دوست دارم که بدونم الان استادتون کجا هستش؟چه فعالیتهایی داره؟آیا می خواد به سکوتش ادامه بده؟یا شاید هم سکوت نکرده و ما باید منتظر اتفاقات بزرگ باشیم؟
درود بر والاگوهر سرزمین خورشید
سلام،متاسفانه اینقدر آدم های فریبکار و دروغگو زیاد شده که مردم انسان های خالص و درست کار رو هم به همون چشم میبینند هر چند که به نظر من هر کس که خواستار حقیقت باشد دیر یا زود با این بزرگمرد آشنا خواهد شد زیرا خداوند هیچگاه طالبان راستین درستی و حقیقت را تنها و بی راهنما نخواهد گذاشت و این از سنت های الهیست.بنابراین به نظر می رسد در شرایط کنونی بهترین کار صبر و تلاش برای شناساندن این مرد الهی به مردم می باشد.
با سلام
همه صفحات وبلاگ به روز شدن.امیدواریم که این صفحه هم هر چه سریع تر به روزشه.منتظریم
ادم با خوندن این مطالب به اینده امیدوار میشه
به امید روزی که این سکوت شکسته بشه و ما شاهد ازادی ایران عزیزمون از دست این خونخواران باشیم. البته امیدوارم خدا چشم و گوشی به ما عطا کنه به بتونیم ببینیم و بشنویم.
امیدواریم این روزگار رهایی هر چی زودتر فرا برسه
خدایا یعنی میشه روزگار رهایی تو نسل خودمون باشه و ما شاهد مجازات ... باشیم؟؟؟
امیدوارم این روزگار واقعا روزگار رهایی باشه...
سلام و درود بیکران خدا بر استاد یکیتا
سلام
باید داستان جالبی باشه . ولی متاسفانه سری ها قبلش رو نتونستم بخونم و سری جدیدش هم که خیلی وقته گذاشته نشده . به هر حال متشکرم
سلام
خیلی زیبا بود. ممنون.
و درود بیکران خدا بر یکیتای بزرگ
سلام خسته نباشید
ما بی صبرانه منتظر روزگار رهایی هستیم..
درود بر شما که جواب زحمت های استادتون را با توصیفات زیبایی که از ایشون تو این صفحه کردین،دادین و به این طریق یادشون رو زنده نگه داشتین.
سلام خسته نباشید..
ای خدا پس این روزگار رهایی کی میخاد برسه دیگه بریدیم؟؟؟
سلام
خسنه نباشید.
بسیار عالی و زیبا بود
سلام خیلی قشنگ بود
به امید روزگار رهایی...
سلام
ما بی صبرانه منتظر روزگار رهایی هستیم...
ارسال یک نظر